از شیر گرفتن پسرکم- چهارشنبه 95/11/20- یک سال و 11 ماه و 25 روزگی
سلام نفس مامان
از روزی که به دنیا اومدی من دغدغه از شیر گرفتنت رو داشتم
استرس خیلی خیلیی شدیدی برای این موضوع داشتم
این اواخر همه دیگه بهم میگفتن که باید از شیر بگیرمت
ولی خودم از نظر روحی اصلا آمادگیشو نداشتم. حس میکنم خودم بیشتر بهت وابسته شده بودم
عاشق شیر دادن بهت بودم
عاشق چشمای ناز و شیطونت که وقتی شیر میخوردی بهم نگاه میکردی و با شیطنت میخندیدی
تحمل اینکه تو شیر بخوای و گریه بکنی ومن بهت شیر ندم رو نداشتم
همیشه از خدا میخواستم یه جوری بشه خودت دیگه شیر نخوری
و خدای مهربونم همین اتفاق رو برامون رقم زد
بعد از جشن تولدت من مریض شدم
شدیداا سرماخوردم و حالم خیلی خیلی بد بود
روز سه شنبه 19 بهمن من حالم خیلی بد شد و رفتم دکتر . اونجا دکتر بهم گفت خیلی مراقب باشم که شما از من نگیری
وقتی اومدم خونه رفتم تو اطاق خواب و شما و بابا رضا توی هال با هم بازی میکردین
شب هم براتون همونجا رختخواب پهن کردیم که جدا بخوابین
موقع خواب بهت شیر دادم و بعد از اینکه حسابی شیر خوردی بلند شدی و دوباره بازی میکردی
من رفتم توی اطاق خواب و از شدت بیحالی دراز کشیدم
بعد از یه مدت دیدم صدایی نمیاد اومدم دیدم در کمال تعجب خودت کنار بابا رضا خوابیدی
صبحم که بابا داشت میرفت اداره بیدار شدی و میخواستی بخوابی و من بهت شیر دادم
بعد هم بیدار شدی و بازی کردی
عصر هم باز خودت خوابیدی و شیر نخواستی
شبم در کمال تعجب انقدر بازی کردی و بعدم شیشه شیر خوردی و خوابیدی
این شد که من گفتم حالا که خودت شیر نخواستی منم خودم بهت ندم تا ببینم چی میشه
و اینجوری شد که تو پسر نازم دیگه حتی اسم به به رو هم نبردی و من از روز 4 شنبه صبح ساعت 7 و نیم که برای آخرین بار بهت شیر دادم دیگه از شیر گرفتمت ( شما اون روز 1 سال و 11 ماه و 25 روزت بود)
پسر نازم میدید حال مامانش خیلی بده و نمیومد پیشم.الهی من فدات بشم عشق نازم
از روز 4 شنبه اصلا حتی اسمشم نیاوردی تا دیروز که روز شنبه بود و خونه بابابزرگ بودیم و بغلت کرده بودم. بهم گفتی به به میخوام
دلم ریش ریش شد و گریم گرفته بود
خاله فاطمه گفت نه بهش نده. اینجوری خیلی برای خودش سخت تر میشه
من واقعا بر خلاف میل درونیم بهت شیر ندادم و گفتم بریم بازی و تو کلا یادت رفت
شب توی خونه خودمونم باز یه بار گفتی به به میخوام . که بازم حواستو پرت کردم و بازی کردیم و بعدشم خودت خوابیدی
هنوز توی دلم بغض دارم که برای بار آخر بهت شیر ندادم
هنوزم یاد شیر خوردنت میفتم اشکم میریزه. حتی الان که اینا رو برات مینویسم گریه میکنم
هر چند من از 8 خرداد تا 20 بهمن با سینه زخمی بهت شیر دادم (بخاطر گاز گرفتنت سینه ام زخم شده بود و این چند ماه درگیرش بودیم) ولی واقعا با عشق بهت شیر دادم. درد رو بخاطر راحتی تو تحمل کردم و با تمام وجودم بهت شیر دادم.عاشقتم عزیزترینم
مامان اینو از صمیم قلبم میگم ازت ممنونم که با وجودت و حضورت طعم مادر شدن رو بهم چشوندی
ازت ممنونم که بهم آرامش هدیه دادی
ازت ممنونم که پسر صبوری هستی
و از خدا میخوام خودش برات این پروسه رو آسون بکنه و اذیت نشی عزیزم



از شیر گرفتن پسرکم- چهارشنبه 95/11/20- یک سال و 11 ماه و 25 روزگی
